أبو ريحان البيروني ( مترجم : باقر مظفرزاده )

426

الصيدنة في الطب ( داروشناسى در پزشكى ) ( فارسى )

303 . حجر هندى 1 - « سنگ هندى » خون مقعد را بند مىآورد . در كتاب الاحجار گفته شده است كه اين سنگى است كه « زرداب » بيماران استسقا را جذب مىكند 2 و [ در اين عمل ] بر وزنش افزوده مىشود و اگر آن را در آفتاب قرار دهيم ، آب از آن جارى مىشود . آن سبك ، پوك و متخلخل است . ( 1 ) . Lapis Indicus ؛ بيطار ، 615 ؛ I , Dozy ، 252 . ( 2 ) . در بالا ، اين خاصيت به سنگى ديگر نسبت داده شده است ؛ نك . شمارهء 298 . 304 . حجر اميانطوس 1 - پنبه‌كوهى ديسقوريدس : آن به زاج يمنى مىماند . برخى از مردم ، همانند كتان [ نخ‌هايى ] از آن تهيه مىكنند و با آن چيزهايى نظير تسمه مىبافند و در آتش مىسوزانند . در اين عمل روشنايى مىدهد اما نمىسوزد . ( 1 ) . يونانى . ديوسكوريد ، V ، 118 . 305 . حجر ممفيطوس 1 ديسقوريدس : در شهر ممفيس 2 مصر وجود دارد . به اندازهء سنگ [ در اندام‌هاى انسان ] 3 است . بسيار چرب و به رنگ‌هاى گوناگون است . مالش آن روى بريدگى يا سوختگى سودمند است . 4 ( 1 ) . ، ديوسكوريد ، V ، 120 . مىپندارند كه اين نوعى اسفالت است ؛ بيطار ، 617 . ( 2 ) . نسخهء الف : مهف ، بايد خواند منف . ( 3 ) . ديوسكوريد ، V ، 120 : هو فى عظم حصاة ، نسخهء الف : فى العظم كالكرة « به اندازه گوى » . ( 4 ) . ديوسكوريد ، V ، 120 : « مىگويند كه اگر اين سنگ را بساييم ، تر كنيم و به اندام‌هايى بماليم كه بايد ببريم يا بسوزانيم ، آن‌گاه به سبب از بين رفتن حساسيت ، از درد پيشگيرى مىكند . » 306 . حجر عاجى 1 - « سنگ [ شبيه ] عاج فيل » اين « [ سنگ ] اعرابى » 2 است . مىپندارم كه آن « [ الحجر ] القصرى » 3 باشد . ( 1 ) . ابن سينا ، 289 نيز از آن نام مىبرد . ( 2 ) . الاعرابى ، نك . شمارهء 316 . ( 3 ) . القصرى - « [ سنگ ] دربارى » . در ديگر منابع ذكر نمىشود ؛ شايد آن را بايد الحجر القمرى خواند ،